تبليغاتX
نا گفتنی ها

فقر

میخواهم  بگویم ...... 

فقر  همه جا سر میکشد ....... 

فقر ، گرسنگی نیست ..... 

فقر ، عریانی  هم  نیست ...... 

فقر ،  گاهی زیر شمش های طلا خود را پنهان میکند ......... 

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  ....... 

فقر ، ذهن ها را مبتلا میکند ..... 

فقر ، بشکه های نفت را در عربستان ، تا  ته  سر میکشد ..... 

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ...... 

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ...... 

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند ..... 

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود ..... 

فقر ،  همه جا سر میکشد ........ 

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست .. 

                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است

...دکتر شریعتی...


+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 19:44 توسط مائده |

وقتی که نمی توانی به وسیله ی کلمه ها صداقت شقایق را به قلبت ثابت کنی

وقتی که کلمه ها دست به دست هم می دهند تا تو را در گذر زمان به بیابان تنهایی و فراموشی  بسپارند

وقتی کلمه ها آن قدر لطف ندارند تا دستانت را برای سرودن شعری یاری کنند

وقتی می فهمی باید حتی از کلمات و روح آسمانیشان نا امید شوی

آن وقت سکوت زیبا می شود

آن وقت از سکوتت می فهمند که تو چقدر آسمان را دوست داری و این زمین را در مقابل یک تکه ستاره ی خاموش هم نمی پذیری!! 


+ نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 10:43 توسط مائده |

الهی...............
واسه همه نعمتات شکر
خدایا چاکرتیم
دوست دارم یه دنیا

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 22:42 توسط مائده |

 

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

 

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

 

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

 

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یک نفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

 

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزش ترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

 

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 23:42 توسط مائده |

تو را من چشم در راهم، شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن، سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست، اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم؛شباهنگام

در آن دم که بر جا دره ها ،چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یادآوری یا نه ،

من از یادت نمی کاهم

تو را من چشم در راهم.....

پی نوشت:

داشتم دفتر شعرمو ورق می زدم که با دیدن  شعر نیما یاد خواهر گلم افتادم .تو این دو روزی که رفته حسابی دلم براش تنگ شده . از همین جا بهش میگم که خیلی دوستش دارم و بهترین ها رو برا خودش وشوهرش آرزو می کنم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 1:32 توسط مائده |

تا حالا پیش خودت در مورد فیزیک و کاربردش فکر کردی؟

 تا حالا به خودت گفتی اصلا این همه قوانین فیزیک رو تو مغزت جا دادن چه ارزشی داره؟

به نظرت اساسی ترین نقشش تو زندگی چیه ؟

تا قبل از خوندن جمله ی زیر  هیچ موقع به نقش والای فیزیک پی نبرده بودم اما الان....!

"چشمهایت زمین سبز محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتی که سیب سرخ دلم افتاد فهمیدم!"

 تصوير اصلي را ببينيد

+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 18:40 توسط مائده |

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

 

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

 

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

 

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل :

وای این شب چقدر تاریک است

 

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

 

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل

غم من ، لیک،غمی غمناک است

 

سهراب سپهری

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 13:20 توسط مائده |

ای تمام رهگذران کویم

 که دستتان بالاتر و روحتان پاک تر است

 من اینجا در سرزمینی که خاکش گلوگیرم کرده، سخت نشین شده ام !

چشمانم بغضی است نتر کیده از

 نترکیده از...

از گل آلودگی روحم که مجال روان شدن ندارد

اگر روزی، ساعتی، لمحه ای دستتان اوج گرفت

برای رهایی پایم دعا کنید!

 

Tinypic
+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 23:38 توسط مائده |

ما حاشیه نشین هستیم .

 مادرم می گوید:"پدرت هم حاشیه نشین بود ,در حاشیه به دنیا آمد ,در حاشیه جان کند,یعنی زندگی کرد و در حاشیه مرد ."

 من هم در حاشیه به دنیا آمده ام.

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم.

 برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد .

 خواهرم همیشه مریض است .همیشه گریه می کند ,گاهی در حاشیه ی گریه ,کمی هم میخندد.

 مادرم می گوید:"سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند ." او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سو سو می زند به من نشان می دهد .

 ولی من می گویم :"این ستاره ی من نیست."

 

 من در حاشیه به دنیا آمدم,

 در حاشیه بازی کردم .

 همراه با سگ ها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشتم تا چیز به درد بخوری پیدا کنم .

 من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم .

 در مدرسه گفتند :"جا نداریم "

 مادرم گریه کرد .مدیر مدرسه گفت :"آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"

 من در حاشیه ی روز به مدرسه ی شبانه می روم.

 در حاشیه ی کلاس می نشینم .

 در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم ,چون لباسم هم رنگ بچه ها نیست .

 من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شب ها در حاشیه پیاده رو می خوابم .

 من پاییز کار می کنم ,زمستان کار می کنم, بهار کار می کنم,تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار,کمی هم زندگی می کنم !

 

 من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.

 من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم .بر لبه ی آخر دنیا!

 من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم,پس چه طور پایم بر لبه ی زمین نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟

 زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.

 حاشیه بر لب پرتگاه است ,آدم هرلحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند.

 

 من حاشیه نشین هستم

 ولی معنای کلمه ی حاشیه را نمی دانم. 

از معلم پرسیدم:"حاشیه یعنی چه؟"

 گفت:"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی ,مثل کناره ی لباس یا کتاب ,مثلاً بعضی از کتاب ها حاشیه دارند و بعضی ا ز کلمات را در حاشیه می نویسند؛یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند."

 من گفتم:"مگر آدم ها زباله هستند که بعضی از آنها در حاشیه ی شهر ریخته اند؟"

 معلم چیزی نگفت.

 

 من حاشیه نشین هستم .

 به مسجد می روم,در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم ,نزدیک کفش ها,در حاشیه ی جلسه ی قرآن می نشینم.

 من قرآن خواندن را یاد گرفته ام ,قرآن کتاب خوبی است.

 قرآن ما حاشیه ندارد.

 هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند,اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه ی آن باشند ,آن کلمات هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.

 من قرآن را دوست دارم.

 خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد!!!!

 (زنده یاد قیصر امین پور )

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 0:39 توسط مائده |

می خواهم بخوابم

 مثل بچگی هایم !

هنوز فاصله دستانم اندازه ی یک دنیاست....

 هوای لحظه هایم ابری است..

به اندازه ی تمام رویاهایم دلم گرفته است....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 0:46 توسط مائده |